![]() شاید آن روز که سهراب نوشت تا شقایق هست زندگی باید کرد خبر از دل پر درد گل یاس نداشت باید این جور نوشت هر گلی هم باشد چه شقایق چه گل مریم ویاس زندگی اجباراست
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
جستجو
پیوندها
فریاد عشق
افزایش وزن کاهش وزن مسافر گمشده ی آسمون همزاد دانلود* نرم افزار* آموزش* سرگرمی رها مینا رسم زمانه عشق اول (عشق آخر)مرصاد زهره music cod عاشق کوچک وبلاگ آقای پوریاپورسرخ سعید پاتوق عاشق(مصطفی) مرد غریبه سالهای سوخته (مسعود) بوم عشق(نیلوفر) دلنوشته(دختربد) رپ(یوسف) یه دخترک(الهه) نه دل(فرزانه) شادی دختر آسمونا دل داغدیده پریسا دخترک تنها کوچولوی دیوانه(مهسا) دل نوشته های من سپنتا رویا دلسپرده u3f اخبار وبلاگ ها ليست وبلاگ ها قالب هاي وبلاگ اخبار ايران اخبار ICT تفريحات اينترنتي تالارهاي گفتگو فروشگاه اینترنتی :: طراح قالب:: پیوندهای روزانه
|
عشق خاموش
بی عنوان دشتها نام تو را می گویند کوه ها شعر مرا می خوانند کوه باید شد و ماند رود باید شد و رفت دشت باید شد و خواند در من این جلوه ی اندوه ز چیست؟ در تو این قصه ی پرهیز_ که چه؟ در من این شعله ی عصیان نیاز در تو دمسردی پائیز _که چه؟ حرف را باید زد درد را باید گفت سخن از مهر من و جور تو نیست سخن از متلاشی شدن دوستی است و عبث بودن پندار سرور آور مهر آشنایی با شور؟ و جدایی با درد؟ و نشستن در بهت فراموشی _یا غرق غرور؟ سینه ام آینه ایست با غباری از غم تو به لبخندی از این آئینه بزدای غبار
آشیان تهی دست مرا مرغ دستان تو پر می سازند آه مگذار دستان من آن اعتمادی که به دستان تو دارد را به فراموشی ها بسپارد آه مگذار که مرغان سپید دستت دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد من چه می گویم آه... با تو اکنون چه فراموشی ها با من اکنون چه نشستن ها، خاموشی هاست.
تو مپندار که خاموشی من هست برهان فراموشی من
من اگر برخیزم تو اگر برخیزی همه بر می خیزند (حمید مصدق)
|+| نوشته شده توسط مرتضی اسدی در جمعه سیزدهم آذر 1388 ساعت 23:1
عیدغدیر مبارک باد .... نخستین
-نخستین اندیشه خداوند یک فرشته بود
نخستین واژه خداوند یک انسان بود –
روح پرشگفتی در همه ابعاد بشری
فرشته خصال و کمال پرور
کمال مطلوب اما ناشناخته
رب النوع عظمت ها ، قداست ها ، زیبائی ها ، احساس ها ، کرامت ها و همه نکوئی های مطلق
از ولادت در دل کعبه محصور
تا همنشینی محمدامین
از اقرا باسم ربک الذی خلق
از مکه و مرسل حرا
تا تعقل تلمذ تسلیم
نخستین وصی نخستین برادر
نه هیچ هابیل نه هیچ قابیل تنها آدم ؛ تنها انسان
از هجرت بسوی نور
بیدل ، خفته در بستر ایمان ، بی هیچ هراس
تا بی یارماندگی چه صبور مسجدقبا
بلال ، سلمان ، ابوذر
کمیل و میثم و مالک
از آنچه می اندیشید
و چه بسیار می اندیشید
و اندیشه هایی که ناگفته می ماند
و گفته هایی که ناشنیده ....
از احد ، بدر ، خندق
از ام ابیها ، حسن ، حسین و زینب
قداست بانوی آب تنهاماندگی ها در سراب ، آزاداگی و قیام
اتفاق دوباره تاریخ
خلیل تندیس شکن قدیس
شکستن حصار کعبه محزون
حماسه خیبر
شکوه جوانمردی
و بابی که سخاوتمدانه به شهر علمش گشوده بود ،
علمی بی انتها
شیرپرورده روزهای مدینه بی هیچ شائبه
نجواگر دردمند شبهای نخلستان بی هیچ راز دار
و نافله های بی تکرار در مذهب عشق
و بیست و سه سال عظمت مبارزه
و بیست و سه سال پایداری برای ماندگاری
ماندگاری یک ایمان ، یک اعتقاد
صدها ارزش
یک انسان
از حجه الوداع
از آخرین اجماع
از صدور عشق ،رازماندگاری کلام حق
از امانتداری دوباره قرآن ، عترت
به غدیر
ولایت
و بازهم یک انسان
فدک و فراق
تطهیر شبانه شبانه های خاموش یک مرد
سکوت و سالها سکوت
گویی یک قرن ابوبکر ده قرن عمر و قرنها عثمان
خاک در چشم . خار در گلو
بیزار از حکومت و امارت
تنها در پی برپایی حق های به زانو در آمده
وبرچیدن باطل های قامت افراشته
بی چراغ در تاریکی
نوری از طور در دل
ای بار مبارزه برای تحقق عدالت
راز امانت سپاری مصطغی
پنج سال پیکار
جمل ، صفین و نهروان
ام المومنین ، یاران دیروز ، دشمنان امروز
قیاس مردمان به حق و نه حقیقت سنجی به مردمان
تنهایک اعتقاد یک ایمان
هزاران هزار ارزش
و یک انسان .... |+| نوشته شده توسط مرتضی اسدی در سه شنبه دهم آذر 1388 ساعت 10:36
یا علی...
زلیلی من شنیدم یا علی گفت به مجنون چون رسیدم یا علی گفت
مگر این وادی دارالجنون است که هر دیوانه دیدم یا علی گفت
نسیمی غنچه ای را باز می کرد به گوش غنچه کم کم یا علی گفت
چمن با ریزش باران رحمت دعایی کرد و او هم یا علی گفت
|+| نوشته شده توسط مرتضی اسدی در سه شنبه دهم آذر 1388 ساعت 10:35
نمیدانم نمیدانم خداوندا در این وادی که عالم سر خوش است ودلخوش است وجای خوش دارد کدامین حالت وحال ودل عالم نسیب خویشتن سازم نمیدانم خداوندا به جان لاله های پاک و والایت نمیدانم دگر سیرم خداوندا دگر گیجم خداوندا خداوندا تو راهم ده پناهم ده امیدم ده خداوندا که دیگر ناامیدم من ومیدانم که نومیدی ز درگاهت گناهی بس ستمبار است ولیکن من نمیدانم دگر پایان پایانم همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد ومیدانم که آخر بغض پنهانم مرا بی جان وتن سازد چرا پنهان کنم در دل؟ چرا باکس نمیگویم؟ چرا با من نمیگویند یاران رمز رهگشایی را؟ همه یاران به فکر خویش ودر خویشند.گهی پشت وگهی پیشند ولی در انزوای این دل تنها.چرا یاری ندارم من؟!!که دردم را فرو ریزد دگر هنگامه ی ترکیدن این درد پنهان است خداوندا نمیدانم نمیدانم ونتوانم به کس گویم فقط میسوزم ومیسازم وبا درد پنهانی بسی من خون دل دارم.دلی بی آب وگل دارم به پوچی ها رسیدم من به بی دردی رسیدم من نمیدانم نمیگویم نمبه این دوران نامردی رسیدم من نمیجویم نمیپرسم نمیگویم نمیجویم جوابی را نمیدانم سوالی را نمیپرسم واز غمها نمیگویم چرا من غرق در هیچم؟ چرا بیگانه از خویشم؟ خداوندا رهایی ده کلام آشنایی ده خداوندا پناهم ده امیدم ده خدایا یا بترکان این غم دل را ویا در هم شکن این سد راهم را که دیکر خسته از خویشم که دیگر بی پس وپیشم فقط از ترس تنهایی هر از گاهی چو درویشم وصوتی زیر لب دارم وبا خود نجوای پنهانی که شاید گیرم آرامش ولی آن هم علاجی نیست ودرمانم فقط درمان بی دردیست و آن هم دست ذات پاکت را نیازی جاودانش هست |+| نوشته شده توسط مرتضی اسدی در جمعه بیست و دوم آبان 1388 ساعت 7:48
من در آن لحظه که چشم تو به من مینگرد
برگ خشکیده ایمان را درپنجه ی باد رقص شیطانی خواهش را درآتش سبز نور پنهانی بخشش را درچشمه مهر اهتزاز ابدیت را میبینم. بیش از این سوی نگاهت نتوانم نگریست اهتزاز ابدیت را یارای تماشایم نیست کاش میگفتی چیست؟ آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست (فریدون مشیری) |+| نوشته شده توسط مرتضی اسدی در جمعه بیست و دوم آبان 1388 ساعت 7:46
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد.... و اینک باران بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند و چشمانم را نوازش می دهد تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم. |+| نوشته شده توسط مرتضی اسدی در جمعه بیست و دوم آبان 1388 ساعت 7:46
کاش وقتي زندگي فرصت دهد گاهي از پروانه ها يادي کنيم کاش بخشي از زمان خويش را وقف قسمت کردن شادي کنيم کاش گاهي در مسير زندگي باري از دوش نگاهي کم کنيم فاصله هاي ميان خويش را با خطوط دوستي مبهم کنيم کاش وقتي آرزويي ميکنيم از دل شفاف مان هم رد شود مرغ آمين هم از آنجا بگذرد حرف هاي قلبمان را بشنود به گل گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از من خوشگل تر است..." به پروانه گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از من زيبا تر است..." به شمع گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از من سوزان تر |+| نوشته شده توسط مرتضی اسدی در یکشنبه هفدهم آبان 1388 ساعت 0:37
پاییز چنان ریختم که باد ریختنم را احساس نکرد چنان سوختم که آتش صفحه های پرپرشده ام را در خود فروخورد چنان شکستم که چهار دیواری کوچک زندگی ام شکایتی نکرد من زندگی ام را به تو و تو را به تجربه های ناتمام باختم. من مرگ را چشیدم همانطور که خوشبختی را احساس کردم ومحو شدم در تمام تصاویری که به آن نقش می دادیم وهنوز شب را در دایره کوچک زندگی ام سپری می کنم و نقطه اوج زندگی ام را در اندوه مه گرفته ومحو گشته ام می بینم. میبینی!!؟؟ آنقدر بزرگ شده ام که ساعت ها را به ثانیه ها میفروشم و شیرینی محبت را با تلخی دو چندان فرو میدهم و گرفتار نفرتی هستم که زندگی ام را از من چپاول میکند |+| نوشته شده توسط مرتضی اسدی در یکشنبه هفدهم آبان 1388 ساعت 0:34
بازگشت
کز کردن کنار پنجره وبا خاطره ها زیستن اندوهناک است. کز کردن ودر خود گم شدن در لحظه هایی که دیگر نیستند. وغصه روزهای رفته را خوردن واقعا تاسف بارو وحشت انگیز است. ای دوست کمکم کن ای دوست مرا از چنگال اندوه رها کن کمکم کن لحظه های رفته را باز یابم. کمکم کن............ |+ |+| نوشته شده توسط مرتضی اسدی در یکشنبه هفدهم آبان 1388 ساعت 0:34
دوریت شبی است سرد وخاموش
پراز وحشت باد وقتی شعری برایت سرودم باز هم نبودی به باد سپردم تا باتو در آویزدوبگوید به یاد کسی باش که تمام وحشت شب را به عشق تو بهشت کرد و از جهنم دوریت سوخت و آب شد خاک شد خاک شد............ |+| نوشته شده توسط مرتضی اسدی در یکشنبه هفدهم آبان 1388 ساعت 0:32
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد.... و اینک باران بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند و چشمانم را نوازش می دهد تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم |+| نوشته شده توسط مرتضی اسدی در یکشنبه هفدهم آبان 1388 ساعت 0:30
سلام دوستای گلم شرمنده مدتی نبودم آخه سرم حسابی شلوغ بود.راسیتش دلم واسه تون یه ذره شده بود.نمیپرسین کجا بودم؟!خوب خودم میگم با اجازه شما دوستان دستم شکسته بود وتو بیمارستان یه هفته ای رو مهمون شدیم.الان که میخواستم اینو بنویسم دلم حسابی گرفته بود ولی یه دوست خبری داد که منو رو فرم آورد واما خبر.من یه کتابی رو ترم تابستون گرفتم اما کتابش گیرم نیمدهمینجوری رفتم سر جلسه الن فهمیدم از بین ۲۰نفر فقط من پاس شدم .جالبه نه؟خوب سرتونو درد نمیارم .به امید موفقیت وشادی همه تون
|+| نوشته شده توسط مرتضی اسدی در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 ساعت 17:57
میدانم میدانم خداوندا...... میدانم میدانم که در این دنیای رو به زوال ونا بسامان ونامراد همیشه از همه چیز وهمه کس شاکی بوده ام چرا؟؟؟!!! نمیدانم ولی این را خوب میدانم میدانم که همیشه به دنبال بهانه ای بوده ام برای فرار از همه کار وهمه کس باز هم نمیدانم چرا؟ نه ولی میدانم میدانم میدانم که همیشه کمی ترس در وجودم نهان است ترس؟!! از که ؟از چه؟ باز هم نمیدانم شاید همیشه کمی هوشیاری وممارست در کارهایم کاستی میکند. ولی میدانم میدانم خداوندا... که سالهای عمرم را تاکنون به بی ثمری وبطالت سپری کرده ام میدانم از چه فراری ام از خودم از حقیقت زندگی ام میدانم میترسم از مواجهه با مشکلات سهمگین زندگی ام میدانم که هیچ گاه از نعمات بی دریغی که به من دادی آنگونه که شایسته است بهره نبردم میدانم اسان رها کرده ام آسان گذشته ام از کنا همه آن چیزهایی که نباید وکارهیی انجام داده ام که نبوده در خورم میدانم که استفاده نکرده ام از از فرصت های نابی که در سر راهم قرار دادی میدانم خداوندا همیشه در کنارم بودی هیچ گاه مرا به خود وا نگذاشتی اما نمیدانم چرا من هیچ گاه تو را در کنار خود حس نکردم میدانم آنچنان غرق در دنیای فانی ومشکلات بودم که تو را با همه عظمت حس نکردم شاید غرور اجازه نداد اما چرا حست کردم اما نه انگونه که باید واما این را خوب میدانم که خداوندا تو بزرگتر ومهربان تر از آنی که از خطای بنده ات در نگذری..... ولی باز هم نمیدانم که ..... میدانم .... یا.......نمیدانم.................... نوشته دل غافل mor2 ۳۰/۶/۸۸ |+| نوشته شده توسط مرتضی اسدی در دوشنبه سی ام شهریور 1388 ساعت 15:33
سلام دوستای گلم عیدتون مبارک ان شاء الله که نماز و روزه ها تون قبول درگاه ربوی.تواین عید بزرگ دینی امید است مارو هم از دعای خیرتون فراموش نکنین.امیدوارم همیشه واسه تون عید باشه ودلتون شاد وسرتون سبز و دور وبرتون پر از صدای خنده .همیشه سبز باشین و................
|+| نوشته شده توسط مرتضی اسدی در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 ساعت 11:40
آه که در این پاییز غم انگیز با این همه روزهای تلخ وشرم انگیز کسی نیست که درب خانه کوچک دلم را دق الباب کند بااشتیاق صدایم زند تا به گرمی یک بوسه از او استقبال کنم تا روی آن تخت چوبی کنار آن حوض پر از ماهی های قرمز زیر درخت انارکه ثمره های سرخش را به رخ میکشد دمی کنارم بنشیندوشنونده ی حرف های اتشین دلم شود آه که چقدر حرف نگفته دار متابرایش بازگو کنم ولی حیف که هیچکس مهمان دلم نیست آخر تا کی باید این درد لایزال را بر دوش کشم؟ آخر چرا ؟گناه من چیست؟!!!! کاش میدانستم دلیل تنهایی ام را کاش پیدا میکردم کاش کسی بود که به تمام سوال های بی جوابم پاسخ گو بود آخر تا کی تنهایی؟ کاش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟................. ۲۱/۴/۸۶ نوشته mor2 |+| نوشته شده توسط مرتضی اسدی در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 ساعت 11:35
![]() |+| نوشته شده توسط مرتضی اسدی در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 ساعت 1:30
این مثنوی حدیث پریشانی من است بشنوکه سوگنامه ویرانی من است
امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام بلکه به یمن آمدنت جان گرفته ام
گفتی غزل بگو غزلم شور وحال مرد بعداز تو حس شعر فنا شد خیال مرد
گفتم مرو که تیره شود زندگانیم بارفتنت به خاک سیه می نشانیم
گفتی زمین مجال رسیدن نمیدهد بر چشم باز فرصت دیدن نمیدهد
وقتی نقاب محور یک رنگ بودن است! معیار مهرورزیمان سنگ بودن است!
دیگر چه جای دلخوشی عشق بازی است؟! اصلا کدام احمق از این عشق راضی است؟!
این عشق نیست فاجعه قرن آهن است من بودنی که عاقبتش نیست بودن است
حالا به حرف های غریبت رسیده ام فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام
حق با تو بود از غم غربت شکسته ام بگذار صادقانه بگویم که خسته ام
بیزارم از تمام رفیقان نارفیق اینها چقدر فاصله دارند تا رفیق!
من را به ابتذال نبودن کشانده اند روح مرا به مسند پوچی نشانده اند
تا این برادران ریاکار زنده اند این گرگ سیرتان جفاکار زنده اند
یعقوب درد میکشد وکور میشود یوسف همیشه وصله ناجور میشود
اینجا نقاب شیر به کفتار میزنند منصور هر آدینه بر دار میزنند
اینجا کسی برای کسی کس نمیشود حتی عقاب درخور کرکس نمیشود
جایی که سهم مرد به جز تازیانه نیست حق با تو بود ماندن عاقلانه نیست
ما میرویم چون دلمان جای دیگر است ما میرویم هر که بماند مخیر است
ما میرویم گرچه ز الطاف دوستان بر جای جای پیکرمان جای خنجر است
دلخوش نمی کنیم به عثمان ومذهبش در دین ما ملاک مسلمان ابوذر است
ما میرویم مقصدمان نامشخص است هر جا رویم بی شک از این شهر بهتر است
از سادگی است گر به کسی تکیه کرده ایم اینجا گرگ با سگ گله برادر است
ما میرویم ماندن با درد فاجعه است در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه است
دیریست رفته اند امیران قافله ما مانده ایم غافل وپیران قافله
اینجا گر چه باب پای من لنگ نیست باید شتاب کرد مجال درنگ نیست
بر درب آفتاب پی باج میرویم ما هم بدون بال به معراج میرویم
|+| نوشته شده توسط مرتضی اسدی در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 ساعت 15:7
روزنه اي به رنگ
در شب ترديد من ، برگ نگاه ! مي روي با موج خاموشي كجا؟ ريشه ام از هوشياري خورده آب: من كجا، خاك فراموشي كجا. دور بود از سبزه زار رنگروزنه اي به رنگ در شب ترديد من ، برگ نگاه ! مي روي با موج خاموشي كجا؟ ريشه ام از هوشياري خورده آب: من كجا، خاك فراموشي كجا. دور بود از سبزه زار رنگ ها زورق بستر فراز موج خواب. پرتويي آيينه را لبريز كرد: طرح من آلوده شد با آفتاب. اندهي خم شد فراز شط نور: چشم من در آب مي بيند مرا. سايه ترسي به ره لغزيد و رفت. جويباري خواب مي بيند مرا. در نسيم لغزشي رفتم به راه، راه، نقش پاي من از ياد برد. سرگذشت من به لب ها ره نيافت: ريگ باد آورده اي را باد برد. ها زورق بستر فراز موج خواب. پرتويي آيينه را لبريز كرد: طرح من آلوده شد با آفتاب. اندهي خم شد فراز شط نور: چشم من در آب مي بيند مرا. سايه ترسي به ره لغزيد و رفت. جويباري خواب مي بيند مرا. در نسيم لغزشي رفتم به راه، راه، نقش پاي من از ياد برد. سرگذشت من به لب ها ره نيافت: ريگ باد آورده اي را باد برد. |+| نوشته شده توسط مرتضی اسدی در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 ساعت 11:5
با مرغ پنهان
حرف ها دارم با تو اي مرغي كه مي خواني نهان از چشم و زمان را با صدايت مي گشايي ! چه ترا دردي است كز نهان خلوت خود مي زني آوا و نشاط زندگي را از كف من مي ربايي؟ در كجا هستي نهان اي مرغ ! زير تور سبزه هاي تر يا درون شاخه هاي شوق ؟ مي پري از روي چشم سبز يك مرداب يا كه مي شويي كنار چشمه ادارك بال و پر ؟ هر كجا هستي ، بگو با من . روي جاده نقش پايي نيست از دشمن. آفتابي شو! رعد ديگر پا نمي كوبد به بام ابر. مار برق از لانه اش بيرون نمي آيد. و نمي غلتد دگر زنجير طوفان بر تن صحرا. روز خاموش است، آرام است. از چه ديگر مي كني پروا؟ (سهراب سپهری) |+| نوشته شده توسط مرتضی اسدی در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 ساعت 2:31
و خداوند اینچنین مرا دوباره فرصتی داد تا آنگونه که شایسته مقام آدم است زندگی کنم..............
شاید سزایم این نبود وشاید هم من در خود گم شده بودم وغافل از اطرافم.شاید هنوز زمان وداع زود هنگام من از آرزوهایم فرا نرسیده بود.به کدامین گناه چنین مجازات شدم ؟ولی به هر حال خدا را شاکرم که مرا رها نکرد واجازه داد یک بار دیگر زندگی کنم وبه پاس نعمات بیکرانش او را شکرگذار.من مرگ را در چند قدمی خود دیدم ولی باز هم اجازه زندگی خواستم تا عشق بورزم زنده باشم وشاکر.اگر اراده خداوند نبود من الان اینجا نبودم و امروز شاید سومین روز مرگم بود.نمیدانم چرا زمانی که لاستیک ماشینم ترکید نترسیدم وزمانی که از لبه جاده کشیده میشدیم نترسیدم وفقط نگران مادر وخواهرم بودم چون خود م برای خودم اصلا نگران نبودم.ولی معجزه بود که نه خودمان ونه ماشین کمی نخراشیدیم جز ترکیدگی لاستیک.باز هم خدا را شکر که هر چه صلاح ماست به ما ارزانی میداردو................... |+| نوشته شده توسط مرتضی اسدی در دوشنبه دوم شهریور 1388 ساعت 4:5
|